منو های اصلی
Skip to Content

سرخط خبرها سرخط خبرها

ترجمه ی داستان "خمره" اثر هوشنگ مرادی کرمانی به زبان عربی

مترجمان: مجید شمس الدین (دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی) و خیریه دماک قاسم (استاد و مدیر گروه زبان فارسی دانشگاه بغداد)

داستان "خمره"، ماجرای مشکلات مدرسه ای در دل کویر است که برای تهیه ی آب آشامیدنی دانش آموزان با مشکلات متعددی رو به روست.

خمره ای که در آن آب سالم نگهداری می شود، ترک خورده و تنها به دست پدر یکی از بچه های مدرسه قابل تعمیر است و او از انجام این کار به دلایل مختلف خودداری می کند.
در پایان نیز پس از کش و قوسهای فراوان، می پذیرد که به تعمیر خمره با زرده ی تخم مرغ بپردازد.

برای این کار، معلم از دانش آموزان می خواهد که از خانه های خود تخم مرغ بیاورند;اما این راهکار هم باعث بروز مشکلات و چالش هایی در میان اهالی روستا و مدرسه می شود.
در این کشاکش قهر و آشتی, خاور _ یکی از زن های روستا_ برای جمع آوری پول و خرید خمره ی نو از میان مردم ده , واسطه میشود, اما در میان مردم شایعه میشود که معلم این پولها را برای خود می خواهد.

آقای معلم , پس از شنیدن این موضوع ناراحت میشود و تصمیم میگیرد روستا را ترک کند, ولی مردم که معلمشان را دوست دارند, مانع این کار می شوند و به این ترتیب خمره ی نو و معلم, به روستا باز میگردند.

کتاب خمره، بیش از بیست بار به زبان فارسی چاپ شده و مانند بسیاری از کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی تا به حال به زبان های فرانسوی, انگلیسی, آلمانی, هلندی, اسپانیایی, ترکی, تایوانی, آلبانیایی و ... ترجمه شده است.

هم‌چنین چند سال پیش از داستان خمره فیلمی به کارگردانی ابراهیم فروزش ساخته شد که موفقیت های زیادی را کسب کرده است.

قسمتی از متن فارسی داستان:

 آقای مدیر! از من دلگیر نشوید. از مردم این آبادی هم چیزی به دل نگیرید . اینها مردم ساده و مهربانی هستند . اما حیف حرفهایی می زنند و جگر آدمیزاد را می سوزانند . شما کارتان را بکنید و واگذارشان کنید به خدا . اگر شنیدید که می گویند "آقای مدیر خیلی خوب است ولی از خمره شانس نمی آورد ، تا به حال سه تا خمره توی مدرسه اش شکسته که تو این آبادی سابقه ندارد" به دل نگیرید . اگر شنیدید که می گویند :"آقای خمره شکن"
ناراحت نشوید. گوشتان به این حرفها بدهکار نباشد. به هر حال هر کسی از چیزی شانس نمی آورد . خود من توی زندگی ام از درخت هلو شانس نداشتم . خدا می داند چه قدر دلم می خواست درختی مثل درخت هلوی محمدصادق همسایه مان داشته باشم که نصیبم نشد . از شما چه پنهان که ده تا درخت هلو جلوی خانه ام کاشته ام یکی شان ثمر نداد . یا خشک شدند یا میوه هاشان همین جور نرسیده کال کال ریخت . شما هم از خمره شانس ندارید . بعضی ها هم از کفش بخت و اقبال ندارند ، مثل عیال من . پنجاه سال با من زندگی کرد برایش هشت جفت کفش خریدم که همه شان بد از کار درآمدند و پایش را زدند.

برای آقای شمس الدین در کار درس و ادب و فرهنگ، آرزوی توفیق روزافزون داریم.